
| معنی: |
| ● عصبشناسی ● نورولوژی |
| اطلاعات کلمه: |
| نوع کلمه (گرامری): اسم (دارای جنسیت = fælleskøn) |
| صرفها: ● مفرد نامشخص: neurologi |

| معنی: |
| ● عصبشناسی ● نورولوژی |
| اطلاعات کلمه: |
| نوع کلمه (گرامری): اسم (دارای جنسیت = fælleskøn) |
| صرفها: ● مفرد نامشخص: neurologi |
| توضیحات: |
| عصبشناسی شاخهای از علم پزشکی است که به مطالعه و درمان بیماریهای سیستم عصبی مرکزی و محیطی میپردازد. این رشته به تشخیص و مدیریت اختلالات مرتبط با مغز، نخاع و اعصاب محیطی میپردازد. پزشکان متخصص در این زمینه نورولوژیستها نامیده میشوند و بیماریهایی مانند صرع، اماس، سکته مغزی، پارکینسون و میگرن را بررسی و درمان میکنند. |
| مترادفها: |
| ● neuromedicin (نورومدیسین) |
| مثال: |
| Neurologi er en vigtig disciplin inden for lægevidenskaben. |
| عصبشناسی یک رشته مهم در علم پزشکی است. |
| ریشهشناسی: |
| کلمه neurologi از ترکیب پیشوند یونانی "neuro-" به معنای "عصب" و پسوند "-logi" به معنای "مطالعه" تشکیل شده است. |
| معادل انگلیسی: |
| ● neurology – (عصبشناسی) |

| معنی: |
| ● مربوط به عصبشناسی ● نورولوژیک |
| اطلاعات کلمه: |
| نوع کلمه (گرامری): صفت(خنثی) |
| صرفها: ● مفرد نامشخص: neurologisk |
| توضیحات: |
| neurologisk صفتی است که به هر چیزی مرتبط با عصبشناسی یا سیستم عصبی اشاره دارد. این اصطلاح در زمینههای پزشکی، تشخیص بیماریهای عصبی، آزمایشهای پزشکی و درمانهای مرتبط با سیستم عصبی مرکزی و محیطی استفاده میشود. بیماریهایی مانند پارکینسون، اماس، صرع و سکته مغزی در دسته بیماریهای neurologisk قرار میگیرند. |
| مترادفها: |
| ● neurovidenskabelig (مرتبط با علوم عصبی) |
| مثال: |
| Lægen foretog en neurologisk undersøgelse for at vurdere patientens nervesystem. |
| پزشک یک معاینه عصبشناسی انجام داد تا سیستم عصبی بیمار را ارزیابی کند. |
| ریشهشناسی: |
| کلمه neurologisk از ترکیب پیشوند یونانی "neuro-" به معنای "عصب" و پسوند "-logisk" به معنای "مرتبط با مطالعه" تشکیل شده است. |
| معادل انگلیسی: |
| neurological – (مربوط به عصبشناسی) |
substantiv, fælleskøn
Bøjning: -en, -er, -erne
nevø 
| معنی: |
| پسر برادر، پسر خواهر |